(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 2 تير 1387 - 18 جمادي الثاني 1429 - 22 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189114
 

مرد درد
چمران به روايت دختر «جبل عامل »
او يك هنرمند بود
آخرين وداع نيايش مصطفي قبل از شهادت



مرد درد

بهروز ساقي
جسم خاكي تا به جان آميخت انسان مي شود
عشق تا در جان انسان ريخت ايمان مي شود
قطره تا جاري شود با رود دريا مي شود
آدمي تا با خدا پيوست «چمران» مي شود
فهم سر عاشقي در درس و دانشگاه نيست
حرف جدي كي ميان بازي عنوان مي شود
درد فرمان مي دهد مردي از آمريكاي نفس
راهي آوردگاه درد لبنان مي شود
ابر غم از سينه دريا به بالا مي رود
در بيابان هاي خشك دور باران مي شود
مي رسد مردي به استعداد قرني بي شكيب
حامي رزمندگان عشق و عرفان مي شود
در زمان هاي خطير و سرزمين هاي خطر
مرد پيدا مي شود نامرد پنهان مي شود

 



چمران به روايت دختر «جبل عامل »

محمد صرفي
گويا شهيد دكتر مصطفي چمران در لبنان شناخته شده تر از ايران است. اين را مي توان از ميان سخنان خانمي كه روزي كوچك ترين شاگرد دكتر در مدرسه جبل عامل لبنان بوده، دريافت.
«هيام عطوي»هنگامي كه از چمران و امام موسي صدر سخن مي گويد، ذوقي آميخته با حسرت در كلامش موج مي زند.
هيام بسيار خوش برخورد است. دو دختر دانشجو آمده اند و سوالي دارند، با حوصله جواب مي دهد و وقتي مي بيند فضا براي ادامه مصاحبه مناسب نيست با تمام فشردگي كار و خستگي، ما را به منزلش دعوت مي كند.
در راه، كوچك ترين فرزندش محمد - هفت ساله- هم با ما همراه است. مادرش او را فرزند مقاومت مي داند چرا كه در جنگ 33 روزه همراه با مادر در لبنان بوده است. از محمد مي پرسم ايران را بيشتر دوست دارد يا لبنان را، كه مي گويد لبنان. بالاخره او فرزند مقاومت است و لبنان خط مقدم نبرد!
راستي هيام يعني عاشقي كه در معشوق خود فنا شده است.
¤ بفرمائيد اولين بار چمران را كجا ديديد؟
- چهارده ساله بودم. يك انجمني داشتيم به عنوان جوانان رسالت. من مي ديدم عده اي از بچه هاي انجمن خيلي شاداب و سرحالند. خيلي شور و حال داشتند و با بقيه فرق مي كردند و اين برايم عجيب بود. به يكي از بچه ها گفتم برادر محمود علت اين همه انرژي و نشاط شما چيست؟ گاهي مي بينم سوار چند تا ماشين مي شويد و جايي مي رويد. كجا مي رويد؟
او هم گفت، هيام تو هم با ما بيا، خيلي خوب است. من گفتم خانواده ام چي؟ من بايد غروب خانه باشم. او گفت بيا ضرر نمي كني. من هم رفتم به موسسه جبل عامل. غروب هم شده بود اما من وقتي دكتر را ديدم همه چيز را فراموش كردم.
دكتر عربي را به لهجه فارسي صحبت مي كرد، خيلي هم صميمانه و با يك عاطفه خاص. نمي شود عمق آن عاطفه را گفت. من حس كردم پناه ما همين جاست. ديگر غروب و تاريكي را فراموش كرده بودم. گفتم من مي خواهم هميشه اينجا باشم كه دكتر گفت، دخترم تو كه نمي تواني هميشه اينجا باشي. جمعه ها ساعت هفت و نيم بيا اما بايد خيلي مواظب باشي دخترم! راه خيلي خطرناك است.
من كوچك ترين كادر كلاس ايشان بودم. دكتر كادر سازي مي كرد و برايمان تحليل سياسي مي گفت.
¤ سيد حسن نصرالله هم بود؟
- نه آن زمان در آن موسسه نبود. دو سال بعد آمد و مسئول نظامي سازمان شد. از همان اول هم خودش را نشان داد و برجسته بود. با بقيه بچه ها فرق داشت و شاگرد خاصي بود.
همانطور كه گفتم من از همه كوچك تر بودم و بقيه اعتراض كرده بودند كه هيام بچه است و اين چيزها را نمي فهمد اما دكتر تاكيد كرده بود كه نه، هيام حتماً بيايد و من با سختي زياد مي رفتم و سعي مي كردم بفهمم دكتر چه مي گويد. حقيقتش آن اوايل هم خيلي نمي فهميدم و جذب شخصيت خاص دكتر شده بودم اما كم كم توانستم خودم را همراه كنم.
¤ كار اين گروه چه بود؟
- آن زمان اسرائيل هر كاري دلش مي خواست مي كرد و لبنان را مورد تاخت و تاز قرار مي داد و صداي هيچ كس هم در نمي آمد. جنوب لبنان براي خلبانان اسرائيلي تفريحگاه شده بود و كشورهاي عربي ساكت بودند اما دكتر
نمي توانست تحمل كند. ايشان مي خواست با ايجاد يك سازمان قوي و منسجم جلوي اين تجاوزات را بگيرد.
گروه هاي به ظاهر مبارزي هم بودند كه به جاي مبارزه با اسرائيل بيشتر مبارزين واقعي را مي كشتند. مثلاً من يادم هست همسر دكتر در چند روستا سخنراني داشت كه همين گروه ها آمدند و روستا را محاصره كردند كه با ايستادگي مردم مواجه شدند.
اين گروه ها بودجه هاي كلاني هم از كشورهاي عربي
مي گرفتند. حتي چندين بار قصد ترور دكتر را هم داشتند اما دكتر با شجاعت خاصي با اينها روبرو مي شد و مي گفت مي خواهيد مرا ترور كنيد؟ من چمرانم. بيائيد ترور كنيد! البته
خيلي هاشان هم نادان بودند و وقتي چمران را از نزديك مي ديدند، جذب ايشان مي شدند.دكتر چمران با تربيت شاگردانش جنوب لبنان را از وجود اين گروه ها پاك كرد.
يك روز رفتيم كلاس و ديديم رو به پنجره ايستاده و به دريا نگاه مي كند و خيلي ناراحت است. معلوم بود حسابي گريه كرده. يكي از بچه ها به نام صادر كه بعد ها شهيد شد خيلي اصرار كرد كه دليل ناراحتي دكتر را بفهمد اما دكتر مي گفت شما فقط به فكر كلاس باشيد. خيلي كه اصرار كرد دكتر گفت مگر ديشب اخبار را نديديد كه مي گفت فلان قدر مواد غذايي و ديگر اقلام براي كمك به مردم جنوب لبنان از كشورهاي عربي به بندر صور فرستاده شده؟ به خدا قسم خودم ديشب ديدم كه با موشك كشتي ها را زدند و غرق كردند.
از يك طرف تبليغ مي كردند كه كمك مي كنيم و از آن طرف خودشان كشتي ها را مي زدند اگر هم نمي زدند به دست شيعيان نمي رسيد. شيعيان واقعاً وضع اسفباري داشتند.
¤ آيا دكتر در لبنان ترور هم شد؟
- بله خيلي زياد به جان ايشان سوء قصد شد. مدرسه جبل عامل اطرافش پر از مقر همين گروه ها بود و شبي نبود كه به سوي اتاق دكتر تيراندازي نشود حتي اگر شده براي اينكه نگذارند دكتر بخوابد.
¤ به نظر شما مي توان پيروزي هاي اخير لبنان و بخصوص در جنگ 33 روزه را حاصل كار زيربنايي شهيد چمران دانست؟
- بله صد در صد. اصلاً نبايد در اين موضوع شك كرد. بعضي ها سال تاسيس مقاومت را 1982 مي گويند اما مقاومت 1975 پايه ريزي شد. آن هم به دست دكتر چمران. اصلاً گروه هاي استشهادي را ايشان راه انداخت.
خدا چمران را از ايران به آمريكا و از آنجا به لبنان فرستاد تا ما بعد از ربوده شدن امام موسي صدر بي كس و تنها نباشيم. نمي شود از چمران بدون امام موسي صدر حرف زد. اولين بار كه من ايشان را ديدم هشت ساله بودم.امام موسي صدر هميشه دوست داشت در ميان مردم باشد. آمده بود براي شركت در يك مراسم به يكي از روستاهاي جنوب. وقتي مي آمد به روستايي، مردم ساير روستاها هم جمع مي شدند. با همه مهربان بود و به آنها لطف مي كرد. اول هم به پيرها و بيمارها.
من هميشه با خودم فكر مي كنم كه اين دو مرد با مردم لبنان چه كردند كه حالا در مقاومت در دنيا مثل شده اند. به قول سيد حسن نصرالله كه پس از جنگ 33 روزه خطاب به كشورهاي عربي گفت، مي دانم و خبر دارم كه خبرنگاران شما راه افتادند در جنوب لبنان و كوچه به كوچه گشتند تا يك نفر را بيابند كه بگويد به من چه كه حزب الله دو اسير اسرائيلي بگيرد و خانه هاي ما ويران شود و ما بمباران شويم.
اما چنين كسي را نيافتند و همه لبخند به لب مي گفتند اگر خانه هامان خراب شده، فداي سرمقاومت و سيد، دوباره مي سازيم!
در جنگ 33 روزه من در قانا بودم. آنقدر وضعيت وخيم بود كه برخي از كودكان از گرسنگي به شهادت رسيدند اما در همان حال هم همه مي گفتند ما پيروز مي شويم. اين روحيه را چمران در مردم آن منطقه زنده كرد.
¤ به نظر شما چرا شهيد چمران با آن همه جايگاه و موقعيت اجتماعي، آمريكا را رها مي كند و به جنوب لبنان مي آيد و در آن وضعيت دشوار زندگي مي كند؟ چمران در جنوب لبنان چه ديد كه در مدرسه جبل عامل كه فقر از آن مي باريد سكني گزيد و مشغول به كار شد؟
- اگر نيايش هاي دكتر چمران در آمريكا را مطالعه كنيد مي بينيد مي گويد خدايا دارم مي ميرم از غربت خيلي ناراحتم و دلم در حال تركيدن است، يا خسته شده ام اما در لبنان مي گويد خدايا به من توان بده تا كار كنم، به من توان بيشتر بده تا از مظلومين و مستضعفين دفاع كنم.
چمران بهترين ايام زندگي خودش را همين دوران مي داند و معرفي مي كند. مي گويد شب هاي اينجا را خيلي دوست دارم و احساس مي كنم در عرش هستم. از اين حالت لذت مي برد.
شما مي بينيد كه ايشان روي موضوع درد خيلي تاكيد دارد اما اين درد آن چيزي نيست كه همه مي گويند. اين درد عشق است و چمران از اين درد لذت مي برد و اتفاقاً بيشترين درد را در جنوب لبنان مي كشد و حس مي كند.
¤ خبر شهادت دكتر چطور به شما رسيد؟
- من آنوقت ايران بودم و از اخبار شنيدم اما چون فارسي خيلي بلد نبودم خوب متوجه نشدم تا اينكه پيكر شان را براي تشييع آوردند تهران.
¤ چه حسي داشتيد؟
- خيلي سخت بود. ربوده شدن امام موسي صدرهم خيلي سخت بود اما بعد از اين دو ما باز هم مي گفتيم كه امام خميني هست و دلمان آرام مي شد اينطور خودمان را تسكين مي داديم. اما امام كه فوت كرد براي ما شيعيان لبنان خيلي خيلي سخت بود. خيلي نگران بوديم كه چه خواهد شد اما خدا را شكر ديديم آيت الله خامنه اي به سرعت به رهبري انتخاب شد و ايران با قدرت به راه خود ادامه داد.
¤ در سخنان و رفتار شما آرامش خاصي مي بينيم. چطور به اين آرامش رسيده ايد؟
ما يك چيزي از دكتر چمران ياد گرفتيم كه اين را بايد به نسل هاي آتي منتقل كنيم. انسان بايد دردهاي بزرگ داشته باشد، براي هر چيز خوشحال نشود و براي هر چيز غمگين نشود.
وقتي دكتر آمد به لبنان معروف بود به شيخ مصطفي و همه او را به اين اسم مي شناختند. در جنگ ها داخلي لبنان به خصوص تل زعتر مي بينيم چمران سخت ترين نيايش ها را در آنجا دارد. چند وقت پيش براي ساختن يك فيلم مستند راجع به شهيد چمران با يك گروه مستند ساز ايراني رفتيم به همان مناطق. وقتي رفتيم آنجا من ياد آن روزها افتادم. حسينيه ها يك راه آبي داشت كه اگر مثلاً حسينيه نجس شد بتوانند آن را پاك كنند. وقتي جنگ داخلي شد به جاي آب در اين راه خون روان بود. اينطور قتل عام مي كردند و تك تيراندازها هر جنبنده اي را
مي زدند.
چمران آن وقت در پوشش يك پزشك انگليسي براي كمك به ما وارد منطقه شد. به زبان انگليسي هم كه كاملاً مسلط بود.
يادم است يك مادري كه بچه شيرخوار در بغل داشت رفته بود از نانوايي نان خريده بود و داشت از خيابان رد
مي شد كه برود خانه اش كه
تك تيراندازها او را مي زنند و وسط خيابان مي افتد. مادر شهيد شد و بچه روي بدن مادرش افتاده بود و همينطور جيغ مي كشيد و گريه مي كرد. صحنه خيلي دلخراشي بود.ساعت ها اين وضعيت ادامه داشت. از يك طرف بچه گرسنه شده بود و از طرف ديگر مادرش تكان نمي خورد.
هيچكس نمي توانست كاري كند. ترفند مهاجمين اين بود كه چنين تله هايي درست مي كردند تا وقتي بقيه براي كمك مي آيند آنها را هم بزنند. مردم دو طرف خيابان ايستاده بودند و شيون مي كردند و فرياد يا حسين و يا فاطمه آنها به آسمان بلند بود. دكتر از راه رسيد و طاقت نياورد. قبلاً هم دستور داده بود اين موارد را به او بسپارند و كسي وارد عمل نشود. فقط به بچه ها گفت با تيراندازي من را پوشش بدهيد. دكتر سينه خيز رفت و با چه سختي و دشواري توانست جنازه مادر و آن بچه را بياورد. دكتر اين بچه را در آغوش گرفت و با صداي بلند شروع به گريه كرد و همينطور به فارسي با اين بچه حرف مي زد.
بعد ها دكتر همين حرف ها را به صورت نيايش نوشته بود. ايشان گفته بود خدايا اينقدر به من توان بده كه براي اين مردم كار كنم. آنچه امروز ديدم توانش را ندارم. اي كودك شيعه تو چقدر بايد گريه كني؟ هزار و چهار صد سال است كه تو در حال گريه اي.
¤ زيباترين تعريف از شخصيت شهيد چمران؟
چمران دل خيلي عجيبي داشت و اين دل باعث شد كه با تمام موقعيت ها و آرزوهايي كه هر انساني دارد و او در بالاترين حد داشت؛ همه اينها را رها كند و بيايد به جنوب لبنان.
علتش هم اين بود كه چمران به دنبال خدا بود و احساس مي كرد اگر در كنار ما باشد به خدا نزديك تر مي شود چون خدا در دل هاي شكسته است و آن زمان هيچ دلي شكسته تر و دردمند تر از دل شيعيان جنوب لبنان نبود.

 



او يك هنرمند بود

من او را ابتدا در دوراني كه در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما در دانشگاه كاليفرنيا و بركلي تحصيل مي كرد، شناختم. آشنايي بيشتر من با او وقتي بود كه به سرزمين لبنان، عروس خاورميانه هجرت كرد. رد پاي او را از جاي جاي لبنان بويژه از مناطق جنوب و دره تباع دنبال كردم. اين آشنايي ارادت مرا به او وسعت بخشيد. از سال 1357 كه انقلاب به پيروزي رسيد، شخصيت او را در شكل جديدي دريافت كردم، كوه هاي سر به فلك كشيده و طبيعت روح نواز كردستان و دشتهاي پهناور و تفتيده خوزستان او را بيشتر به من معرفي كردند. مناجات شبانه و راز و نيازهاي او در سنگرهاي جهاد و دفاع مقدس ابعاد جديدي از روح بلند و عرفاني عارف مجاهد را ظاهر نمود.
جوانان پاك نهاد، اما عاشق انقلاب اسلامي و ايران عزيز او را چونان شمع در ميان گرفته و پروانه وار بر گردش مي گشتند و خود را در مسير هدفش همدوش و همراه مي ساختند.
نامش مصطفي بود و تا سطح دكتري تحصيل كرده بود، دنيا ديده بود، با اينكه تمام مواهب دنيوي از تخصص، ثروت، مقام و شان و منزلت برايش فراهم بود، اما انتخاب او تلاش و مبارزه در راه هدف و عقيده بود. از طبقات اجتماعي همدم و همراه با محرومين، مستضعفين، مظلومين، مغضوبين ستمگران و مستكبران بود، از ثروت و زخارف دنيوي با قوت لايموتي كه او را براي رسيدن به هدف كفايت كند بسنده كرده بود و مازاد آن را براي نيازمندان مي گذاشت. و از جاه و مقام و موقعيت به فرصت هاي خدمت بهتر به بندگان خدا و پلي براي قرب به معبود بهره مي جست.
از وزارت گرفته تا وكالت مردم در مجلس و نماينده امام در شوراي عالي دفاع، همه وهمه موجب شد تا او راه رسيدن به معبود را كوتاه تر كند و حشر و نشر خود را با نيازمندان خدمت و خدمتگزاري به آنان را افزايش دهد.
يقين دارم با اشارات و نشاني هايي كه داده ام شما هم او را شناخته باشيد، اگر مسير هجرت و مجاهدت او را دنبال كرده باشيد نهايت مسيرش به دهلاويه بود. جايي كه او را به مقصد كه همان مقصود بود رسانيد و تفسيري شد بر آيه «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه...»، آري همان دهلاويه اي كه در خوزستان و غرب شهر سوسنگرد واقع شده است، همان ميعادگاهي كه كاروانيان راهيان نور كه براي خود آگاهي و خداجويي عزم سفر مي كنند حتماً ساعاتي را در آن منزلگه به تفكر، تامل و بازخواني مجاهدتهاي او اختصاص خواهند داد.
آن روز سي و يكم خردادماه سال هزار و سيصد و شصت هجري شمسي بود، روزي كه عاشوراي او بود در دهلاويه اي كه كربلاي او شد و چمران شهيد آن كربلا و در امتداد كاروان حسين(ع) چنان كه خود گفته بود:
«من باز يافته ام، من رفته بودم، من متعلق به خدايم
من ديگر وجود ندارم، مني و منيتي ديگر نيست.
ديگر به كسي عصباني نخواهم شد، ديگر به نام خود و براي خود قدمي برنخواهم داشت.
ديگر هوي و هوس در دل خود نخواهم پرورد، آرزو را فراموش خواهم كرد.
دنيا را سه طلاقه خواهم نمود.
همه دردها و زخم زبانها را خواهم پذيرفت.»
چمران مجاهد هنرمندي است كه امام خميني در پيامي كه به مناسبت شهادتش دادند، نوشتند: «هنر آن است كه بي هياهوهاي سياسي و خودنمايي هاي شيطاني براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوس و اين هنر مردان خداست.»
راهش مستدام و روحش در مقام قرب الهي متنعم باد
دكتر قناديان

 



آخرين وداع نيايش مصطفي قبل از شهادت

من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ انسان را به اندازه درد ورنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي دهد، وارزش هر انساني به اندازه درد ورنجي است كه در اين راه تحمل كرده است ومي بينيم كه مردان خدا بيش از هر كس در زندگي خود گرفتار بلا ورنج ودرد شده اند ، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است كه گويي بند بند وجودش با درد ورنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت كه نظير آن در عالم ديده نشده است وزينب كبري را ببينيد كه با درد ورنج انس گرفته است .
درد دل آدمي را بيدار مي كند ، روح را صفا مي دهد ، غرور وخود خواهي را نابود مي كند. نخوت وفراموشي را از بين مي برد ، انسان را متوجه وجود خود مي كند .
انسان گاهگاهي خود را فراموش مي كند ، فراموش مي كند كه بدن دارد، بدني ضعيف وناتوان كه در مقابل عالم وزمان كوچك وناچيز وآسيب پذير است ، فراموش مي كند كه هميشگي نيست وچند صباحي بيشتر نمي پايد ، فراموش مي كند كه جسم مادي او نمي تواند با روح او هم پرواز شود ، لذا اين انسان احساس ابديت ومطلقيت وغرور وقدرت مي كند، سرمست پيروزي واوج آمال و آرزوهاي دور ودراز خود ، بي خبر از حقيقت تلخ وواقعيتهاي عيني وجود ، به پيش مي تازد واز هيچ ظلم وستمي رو گردان نمي شود . اما درد آدمي را به خود مي آورد ، حقيقت وجود او را به آدمي مي فهماند وضعف وزوال وذلت خود را درك مي كند ودست از غرور كبريايي برمي دارد ومعني خودخواهي ومصلحت طلبي وغرور را مي فهمد وآن را توجه نمي كند .
خدايا ترا شكر مي كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم وفشار دروني نيازمندان را درك كنم .
خدايا هدايتم كن زيرا مي دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا هدايتم كن كه ظلم نكنم زيرا مي دانم ظلم چه گناه نابخشsودني است .
خدايا ارشادم كن كه بي انصافي نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد ، شرف ندارد .
خدايا راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم كه بي احترامي به يك انسان همانا كيفر خداي بزرگ است .خدايا مرا از بلاي غرور وخودخواهي نجات ده تا حقايق وجود را ببينم وجمال زيباي ترا مشاهده كنم .
خدايا پستي دنيا وناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز تا فريب زرق وبرق عالم خاكي مرا از ياد تو دور نكند .
خدايا من كوچكم ، ضعيفم ، ناچيزم ، پر كاهي در مقابل طوفانها هستم . به من ديده عبرت بين ده تا ناچيزي خود را ببينم وعظمت وجلال ترا براستي بفهمم وبدرستي تسبيح كنم .
اي حيات با تو وداع مي كنم. با همه زيبائيهايت ، با همه مظاهر جلال وجبروت ، با همه كوهها وآسمانها ودرياها وصحراها ، با همه وجود وداع مي كنم . با قلبي سوزان وغم آلود به سوي خداي خود مي روم واز همه چيز چشم مي پوشم . اي پاهاي من ، مي دانم شما چابكيد، مي دانم كه در همه مسابقه ها گوي سبقت از رقيبان ربوده ايد ، مي دانم فداكاريد ، مي دانم كه به فذمان من به سوي شهادت صاعقه وار به حركت
درمي آئيد ، امامن آرزوئي بزرگتر دارم ، من مي خواهم كه شما به بلندي طبع بلندم ، به حركت در آئيد ، بقدرت اراده آهنينم محكم باشيد ، بسرعت تصميمات وطرحهايم سريع باشيد . اين پيكر كوچك ولي سنگين آرزوها ونقشه ها واميدها ومسئوليتها را به سرعت به هر نقطه دلخواه برسانيد .در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ كنيد . شما سالهاي دراز به من خدمت كرده ايد ، از شما مي خواهم كه اين آخرين لحظه را به بهترين وجه ادا كنيد . اي پاهاي من سريع وتوانا باشيد ، اي دستهاي من قوي ودقيق باشيد ، اي چشمان من تيزبين وهوشيار باشيد ، اي قلب من ، اين لحظات آخرين را تحمل كن ، اي نفس ، مرا ضعيف وذليل مگذار ، تا چند لحظه بيشتر با قدرت واراده صبور وتوانا باش به شما قول مي دهم كه پس از چند لحظه همه شما در استراحتي عميق وابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد وتلافي اين عمر
خسته كننده واين لحظات سنگين وسخت را دريافت كنيد. من ، چند لحظه بعد به شما آرامش مي دهم ....
خدايا! وجودم اشك شده ، همه وجودم از اشك مي جوشد ، مي لرزد ، مي سوزد وخاكستر مي شود. اشك شده ام وديگر هيچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم وبر خاك ريخته شوم واز وجود اشكم غنچه اي بشكفد كه نسيم عشق وعرفان وفداكاري از آن سرچشمه بگيرد .
خدايا ترا شكر مي كنم كه باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده اي تا هنگامي كه همه راهها بسته است وهيچ راهي جز ذلت وخفت ونكبت باقي نمانده است مي توان دست به اين باب شهادت زد وپيروزمند وپر افتخار به وصل خدائي رسيد .
نيايشي در تنهايي كاليفرنيا
نزديك به يك سال مي گذرد كه در آتشي سوزان مي سوزم. كم تر شبي به ياد دارم كه بدون آب ديده به خواب رفته باشم و آه هاي آتشين قلب و روح مرا خاكستر نكرده باشد!
خدايا نمي دانم تا كي بايد بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و هميشه تو شاهد بوده اي. عشقي پاك داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مي دادم، ولي عاقبتش به آتشي سوزان مبدل شد كه وجودم را خاكستر كرد. احساس مي كنم تا ابد خواهم سوخت. شمعي سوزان خواهم بود كه از سوزش من شايد بشريت لذت خواهد برد!
خدايا، از تو صبر مي خواهم و به سوي تو مي آيم. خدايا تو كمكم كن.
امروز 19 رمضان يعني روزي است كه پيشواي عاليقدر بشريت در خون خودش غوطه مي خورد. روزي است كه مرا به ياد آن فداكاري ها، عظمت ها و بزرگواري هاي او مي اندازد. از او خالصانه طلب همت
مي كنم، عاشقانه اشك، يعني عصاره حيات خود را تقديمش مي نمايم. به كوهساران پناه مي برم تا در... تنهايي، از پس هزارها فرسنگ و قرن ها سال با او راز و نياز كنم و عقده هاي دل خويش را بگشايم.
خدايا نمي دانم هدفم از زندگي چيست؟ عالم و مافيها مرا راضي نمي كند. مردم را مي بينم كه به هر سو مي دوند، كار مي كنند، زحمت مي كشند تا به نقطه اي برسند كه به آن چشم دوخته اند.
ولي اي خداي بزرگ از چيزهايي كه ديگران به دنبال آن مي روند بيزارم. اگرچه بيش از ديگران مي دوم و كار مي كنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فداي فعاليت و كار كرده و مي كنم ولي نتيجه آن مرا خشنود نمي كند فقط به عنوان وظيفه قدم به پيش مي گذارم و در كشمكش حيات شركت مي كنم و در اين راه، انتظار نتيجه اي ندارم!
خستگي براي من بي معني شده است، بي خوابي عادي و معمول شده، در زير بار غم و اندوه گويي كوهي استوار شده ام، رنج و عذاب ديگر برايم ناراحت كننده نيست. هر كجا كه برسد مي خوابم، هر وقت كه اقتضا كند مي خيزم، هرچه پيش آيد مي خورم، چه ساعت هاي دراز كه بر سر تپه هاي اطراف «بركلي» بر خاك خفته ام و چه نيمه هاي شب كه مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روي تپه ها و جاده هاي متروك قدم زده ام. چه روزهاي درازي را كه با گرسنگي به سر آورده ام. درويشم، ولگردم، در وادي انسانيت سرگردانم و شايد از انسانيت خارج شده ام، چون احساس و آرزويي مانند ديگران ندارم.
اي خداي بزرگ، براي من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه بايد بگذارم؟ آيا پوست و استخوان من، مشخّص نام و شخصيّت من خواهد بود؟ آيا ايده ها، آرزوها و تصورات من شخصيّت خواهند داشت؟ چه چيز است كه «من» را تشكيل داده است؟ چه چيز است كه ديگران مرا به نام آن مي شناسند؟...
در وجود خود مي نگرم، در اطراف جست وجو مي كنم تا نقطه اي براي وجود خود مشخص كنم كه لااقل براي خود من قابل درك باشد. در اين ميان جز قلب سوزان نمي يابم كه شعله هاي آتش از آن زبانه
مي كشد و گاهي وجودم را روشن مي كند و گاه در زير خاكستر آن مدفون مي شوم. آري از وجود خود جز قلبي سوزان اثري نمي بينم. همه چيز را با آن مي سنجم. دنيا را از دريچه آن مي بينم. رنگ ها عوض مي شوند، موجودات جلوه ديگري به خود مي گيرند.
اوايل بهار 1960
كاليفرنيا . بركلي

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14