(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 30 خرداد 1388

همين ديروز...
كاش يك قطره ي باران بودم
آسماني به رنگ پاكي
يا اولي الابصار!
نامه اي به نامزد هاي محترم ناگهان چقدر زود فراموش مي شود . . . .
بهترين هديه
وب سايت منتظران
تابستان دارد مي آيد



همين ديروز...

همين ديروز بود انگار
كه من با بال بال بادبادكها
به سوي آسمان پرواز مي كردم
در آنجا با گل لبخند خورشيد
كلاف درهم اخم تمام ابرها را باز مي كردم
همين ديروز تابستان
-رفيق باوفاي كودكيهايم-
صدايم مي زد و با خود
مرا تا روستا مي برد
در آنجا من ميان خانه مادربزرگم
سبكبال و رها پر مي گشودم مي شدم پروانه
مادر بزرگم
¤
من آنجا تا فطير و شير مي خوردم
به زودي طعم تلخ غصه را از ياد مي بردم
خدا رحمت كند امواتتان را!
عجب مادر بزرگ مهرباني بود!
اگر چه پير بود، اما
دلش باغ جواني بود
¤ ¤ ¤
«همين ديروز» ها آرام
گذشتند از نگاه من كبوتروار
و من امروز مي گويم:
«همين ديروز بود انگار...»
محمد عزيزي «نسيم»

 



كاش يك قطره ي باران بودم

كاش من دختركي ساده درون روستا
در پي شاپركي شاد بودم
كاش در حسرت باران و بهار
در دل سرد زمستان همه روز و همه شب شعر مي سرودم
كاش يك پرنده بودم
پر از احساس رهايي
پر از شوق پريدن
كاش يك دسته گل مريم زيبا بودم
توي دستان عروسي كه در آرزوي خوشبختي فرداست
كاش عروسكي بودم من
براي دلخوشي دخترك تنهايي
كاش يك قطره ي باران بودم
كه دل دهقاني، به وجودم پر از عشق به باران مي شد
كاش يك دانه ي گندم بودم
كه درون دل تاريك زمين، فكر شكوفايي فردا بودم
كاش اي كاش كه اين كاش نبود...
فاطمه كشراني14 ساله - تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



آسماني به رنگ پاكي

آفتاب هنوز قوت نگرفته بودو نسيم ملايم خبر يك روز تابستاني را مي داد.
پيرمرد دست نوه اش را گرفته بود و آرام و آهسته به سمت پارك مي رفتند.
گاه نوه اش از شوق رسيدن دست پدربزرگش را رها مي كرد و مي دويد.
پير مرد هم كه سني از او گذشته بود، با همان قدم هاي آهسته اش گام بر مي داشت ومي گفت: ياسر جان يك كم يواش تر. يه وقت زمين مي خوري دست و پات زخم ميشه ها.
پير مرد - معمولا- هر صبح كه نوه اش را به پارك مي آورد، روزنامه اي هم مي خريد تا جدول حل كند.
آن روز بيشتر دوستان پيرمرد با نوه هاشان به پارك آمده بودند. ياسر هم گرم بازي با دوستانش بود. ساعتها با هم بازكردند. ياسر كه از بقيه بچه ها زودتر آمده بود خسته شد و پيش پدر بزرگش آمد.
پدر بزرگش گرم صحبت با دوستانش بود. دست پدر بزرگش را ( در حالي كه تكان مي داد) گرفت و گفت: بابايي... بابايي... خسته شدم. بريم بستني بخريم بعد بريم پيش اردكها. از اون بستني نوني ها بگير مي خوام نونش رو به اردكها بدم. يادت هست ديروز چه جوري پفك مي خوردن؟
دوستان پير مرد كه در اطراف او نشسته بودند همه خنديدند. چند نفري هم براي نوه اش دعا كردند. پير مرد هم از دوستانش خداحافظي كرد و دست نوه اش را گرفت و به سمت مغازه كنار پارك رفت. براي نوه اش بستني خريد و به سمت
درياچه داخل پارك رفتند. ياسر گاه دنبال اردكها مي كرد و گاه چند سنگ كوچك برميداشت تا بلكه به يك ماهي درون درياچه بزند. مدتي كه گذشت دوباره پيش پدربزرگش آمد. كنارش نشست و گفت: بابايي فردا بازم مياييم پارك؟ پدربزرگ سرش را از روزنامه بالا آورد و گفت: اگه قول بدي بچه خوبي باشي وحرف مامان و بابا رو گوش كني بازم مياييم.
- ميشه فردا ياسي جون رو هم با خودمون بياريم. آخه اون تا حالا با ماپارك نيومده. مي خوام به دوستام نشونش بدم.
- نه پسرم. ياسمن بايد خونه بمونه و شير بخوره تا بزرگ بشه. اون وقت كه
مثل تو پهلوون شد با هم مياريمش پارك.
- آخه بابايي مگه دخترها هم پهلوون ميشن؟
- مثل پسرها كه نه. ولي اونا هم بزرگ ميشن ديگه.
- پس بابايي فردا هم بايد برام بستني بخري ها.
- آخه بابايي چقدر بستني مي خوري. مريض ميشي اونوقت بايد آمپول بزني ها.
- باشه بابايي بستني نخر ولي بازم بياييم پارك.
پدر بزرگ كه حسابي خنده اش گرفته بود؛ از روي نيمكت بلند شد. همانطور كه
كم كم داشت گام بر مي داشت گفت: حالا با پسر گلم بريم بانك تا بابايي حقوقش رو بگيره. بعد هم بريم خونه تا پسرم ناهار بخوره و زودتر بزرگ بشه.
ياسر كه اين را شنيد با همان لحن كودكانه اش گفت: بابايي. آدم بزرگا هم غذا مي خورن ولي چرا ديگه بزرگ نمي شن؟
پير مرد دوباره خنديد و سعي كردتا با جوابي نوه اش را راضي كند.
به بانك رسيدند. بانك شلوغ بود. مدت زيادي گذشت تا پيرمرد توانست حقوق بازنشستگي اش را بگيرد. پولها را درون پلاستيك كوچكي كه همراهش بود،پيچيد ودرون جيب كتش گذاشت. از بانك كه بيرون آمدند ياسر گفت: باباجون من گرسنمه. با ماشين بريم زودتر برسيم. پيرمرد كه خودش هم خسته بود قبول كرد.كم كم از سمت پياده رو به سمت خيابان مي آمدند كه يكدفعه يكي از پشت سر به پيرمرد زد. پير مرد روي زمين افتاد. جواني، سريع پولهاي پير مرد را برداشت و شروع به دويدن كرد. چند نفر كه از عقب ماجرا را ديده بودند؛ پشت سر هم داد مي زدند: دزد... دزد... اونو بگيريد...
چند نفري كمك كردند تا پير مرد از زمين بلند شود.
نوه اش ترسيده بود وگريه مي كرد. دستهاي پيرمرد كمي زخمي شده بود.
مدتي نگذشت كه عابرها دزد را گرفتند. ماشين پليسي كه در حال گشت بود با ديدن جمعيت به سوي آنها آمد. يكي از دو پليس پرسيد: چي شده؟ مردي كه دست دزد را گرفته بود گفت: پولهاي اون پيرمرد رو دزديده. و يك كيسه پلاستيكي مشكي را به دست پليس داد. پليس نگاهي به پولها كرد . دستبندش را درآورد به دست او زد. پير مرد كم كم به جمعيت رسيد. همه نگاهش مي كردند.
پليس گفت: پدر جان بايد با ما به كلانتري بياييد. پير مرد نگاهي به جوون كرد وهمانطور كه نگاهش به او بود گفت: براي چي؟ پليس كه كمي تعجب كرده بود،گفت: براي شكايت از اين آقا. مگه اينها پولهاي شما نيست؟ پير مرد مكثي كرد و گفت: من ازش شكايتي ندارم. اين پسرمه. پولها رو هم از من گرفته تاببره دانشگاه.
بين مردم پچ پچ افتاد. جوان - كه تا حالا سرش پائين بود- با چشماني بهت زده به پير مرد نگاه مي كرد. پير مرد رو به جوان كرد و گفت:تا ديرت نشده برو پسرم.
پليس با شنيدن اين جمله گفت: يعني شما از اين آقا شكايتي نداريد. پيرمرد نگاهي دوباره به جوان كرد و گفت: مگه آدم از پسر خودش هم شكايت مي كنه. من هم هيچطوريم نشده. پيريه ديگه.
حالا هم اگه امكان داره بزاريد پسرم بره به كارش برسه.سر ظهره. دانشگاه بسته مي شه.
پليس كه ديد شاكي وجود نداره، دستبند را باز كرد. پير مرد همراه نوه اش به سمت خانه راه افتادند. هنوز چند قدمي از آنجا دور نشده بودند كه ياسر پرسيد:
بابايي مگه تو به غير بابا و عمه فاطمه و عمو علي بچه ديگه اي هم داري؟
پير مرد نگاهي به نوه اش كرد و گفت: نه عزيزم. ياسر دوباره پرسيد: پس چرا به پليس گفتي اون آقاهه پسرمه؟ پير مرد جوابي نداد. اما وقتي اصرار نو ه اش را ديد، گفت: بزرگ كه شدي خودت مي فهمي.
در همين لحظه بود كه يكي از پشت سر دست روي شانه پير مرد زد و گفت:
آقا... مي بخشيد. راس...تش من .... معذرت مي خوام. نمي خواستم اين كار رو كنم. باور كنيد اين بار اولم بود.
پيرمرد - كه دوباره لبخند روي لبش آمده بود- گفت: عيب نداره پسرم. همين كه اشتباهت رو فهميدي كافيه.
پسرجوان كه بغض صدايش را مي لرزاند، گفت: حقيقتا نمي خواستم اين كاروكنم.
شرايط سختي برام پيش اومده. من و مادرم تنها زندگي مي كنيم. منم بايد هم درسم رو بخونم و هم خرج و مخارج زندگي رو تامين كنم. همه چيز خوب بود تا اينكه مادرم مريض شد. دكترها ميگن هر چه زودتر بايد عمل بشه.
قبل عمل هم بايد از يك سري دارو خاص استفاده مي كرد. قيمت داروهاش هم سر به فلك مي كشه. پس انداز كمي هم كه داشتيم خرج شد. خودم هم تازه نامزد كرده بودم و با خريدهايي كه كرده بوديم، هر دو طرف كلي تو قرض و قسط رفتيم.
تصميم گرفتم تا دانشگاه رو رها كنم تا كمي دست و بالم باز بشه. بالاخره شهريه و پول كتاب و بقيه مخارج دانشجويي هم براي خودش رقمي مي شه. اماچند روز پيش حال مادرم بد شد. دكترها ميگن هر چه زودتر بايد عمل بشه.
امروز هم اومده بودم بانك تا خورده حسابم رو با دانشگاه تسويه كنم. اماتا پولهاي شما رو ديدم؛ با خودم گفتم شايد بشه هزينه عمل رو قسط بندي كرد. اين پول رو هم به عنوان قسط اول مي دم. مادرم برام خيلي عزيزه.
خودم رو متقاعد كرده بودم كه بايد هر طور شده هزينه عمل مادرم رو تهيه كنم.
پير مرد درنگي كرد. خوب به حرفهاي پسر جوان گوش داده بود. گفت: زندگي اين دنيا رو كسي مي گيره كه بخشيده. اگر همه عالم هم جمع بشند و اون نخواد، نمي شه. از دست كسي هم كاري بر نمياد. پسرم. مشكل ما آدم ها هرچقدر كه بزرگ باشه از خدامون بزرگتر نيست. به جاي اينكه به خدا بگي كه مشكل بزرگي داري، به مشكلت بگو كه خداي بزرگي داري. همه هم رفتني هستيم. تاحالا هم كسي نمونده. دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره. باشه من اين پولها رو بهت قرض مي دم و تو هم تيكه تيكه برگردون. ايشاالله هم كه مادرت زودتر خوب بشه.
جوان در حالي كه هر لحظه به لرزش صدايش اضافه مي شد، گفت: آخه چطوراعتماد مي كنيد كه نديده و نشناخته اين همه پول رو قرض بديد؟
پير مرد دستش را آرام بالا آورد و روي شانه جوان گذاشت. لحظه اي گذشت و
گفت: اگر اينكاره بودي براي حلاليت نمي يومدي.
جوان كه از خوشحالي اشك در چشمانش جمع شده بود؛ دست پير مرد را گرفت وبوسيد. در حالي كه اشك از چشمانش جاري مي شد گفت: همين جا قول مي دم كه ازاين به بعد قبل از هر كاري خوب فكر كنم. مي شه آدرستون رو بديد تا سر هرماه مزاحمتون بشم.
پير مرد نگاهي به نوه اش كرد و گفت: هر وقت كه خواستي بيا به پاركي كه چند خيابون پائين تره. نوه ام رو معمولا براي بازي اونجا مي برم.
پير مرد اين را گفت و دست نوه اش را گرفت و به سمت خانه به راه افتاد.
دربين راه نوه اش پرسيد: بابايي خيلي دير شده ها. تو خونه چي مي خواي بگي؟
پير مرد همانطور كه راه مي رفت دستش را روي پيشاني اش گذاشت.
سرش را بالاگرفت و نگاهي به آسمان آبي كرد و گفت: راستش رو مي گم پسرم.
جلال فيروزي
خرداد 88/ ساوه

 



يا اولي الابصار!

تمام شد! خيلي خيلي زود هم تمام شد، اين سال تحصيلي هم برگي بود از فصل زندگي ما، كه مثل چشم
بر هم زدني ريخت!
زنگ هاي اجتماعي و بحث ها، زنگ برنامه ريزي و چرت زدن ها، زنگ هاي ادبيات با قصه شيرين ليلي و مجنونش، با غم نامه سهراب رستمش، تمام شد.
زنگ هاي ديني و پاي صحبت هاي عبرت انگيز معلم و گاه گاه شيطنت هاي نوجوانانه مان و چشم غره هاي معلم نيز، تمام شد.
زنگ هاي رياضي و گرفتن مچ هايمان سر بيسكويت و تخمه و آدامس خوردن هم تمام شد.
زنگ هاي شيمي، اكسيد شدن مغزهايمان و دل سوزي براي منابع طبيعي هم به پايان رسيد.
زنگ هاي زيست تمام شد، با تمام حرف زدن هاي بي موقع مان و نشستن روي ميز اول و زير نظر معلم، به عنوان بهترين تنبيه هم تمام شد.
زنگ هاي فيزيك، با كار و انرژي، با الكتروسكوپ و امتحان ها و پروژه هاي شيرينش (كه هيچ وقت هم انجام نمي شد!) تمام شد.
كلاس 5/1 همراه شيطنت هايش، برف بازي با بچه ها، بحث هاي علمي و تاريخي و اذيت كردن معلم هاي خوب مدرسه مان تمام شد و تنها چيزي كه براي ما باقي مانده كوله باري از تجربيات و خاطرات گاه خوب و بدوگاه شيرين و تلخ است. واقعا به قول قيصر شعر ايران چقدر زود دير مي شود.
از تمام شدن همه چيز گفتم، ولي غافل نباشيم كه پايان همه دوران ها و حوادث در زندگي من و تو، ما را به پايان عمر نزديك مي كند «فاعتبروا يا اولي الابصار»
فاطمه شهريور (باران)/ تهران

 



نامه اي به نامزد هاي محترم ناگهان چقدر زود فراموش مي شود . . . .

كانديدا هاي محترم سلام.به طور حتم آن قدر سرتان براي شكايت نامه و بيانيه و چيز ها گرم است كه نامه ي مرا نمي خوانيد.ولي من براي كساني مي نويسم كه هيچ وقت جر نمي زنند.كار شما را همانند كار بچه هايي مي بينم كه هنگام باخت جر مي زنند.البته كه آقايان كروبي و موسوي بسيار زياد جر مي زنند. واي خداي من ! عجب روزگاري شده است.يعني شما حتي براي يك لحظه هم به شكست فكر نكرده بوديد؟خداي من از صبح تا به حال بيست بار دعوت به همكاري شما از ملت براي پذيرش هر كسي كه راي آورد را شنيده ايم.واقعا خودتان هستيد؟اين بود آن كمك و همكاري و پشتيباني كه از آن دم مي زديد؟
آقاي كروبي نه.من باورم نمي شود همكاري سخنگوي ستاد شما را با راديو فردا.خانواده ي ما معمولا در مواقع حساس سياسي به راديو فردا گوش مي دهد تا ببيند كه باز چه آشي پخته شده است.ولي متاسفانه صداي يك خودي شنيده شد.سخنگوي ستاد كروبي.نه! باور كنيد كه باور نمي كنم.اين شما بوديد كه بر خلاف نظر صريح رهبري بيانيه داديد؟بر فرض كه بيانيه قبل از نظر ايشان بود.چرا آخر؟چرا كه شما كه خود را پيرو خط امام و رهبري مي دانيد از مردم عذرخواهي نكرديد و همچنان به وسيله ي سايت هايتان بر طبل اشتباه در شمارش آرا كوبيديد.آدمي باور نمي كند تيتر سايت هاي شما و بي بي سي و راديو فردا دارد يكي مي شود.شما را چه شده است؟ مگر نبود كه امام گفت پيرو ولايت فقيه باشيد تا آسيبي به اين مملكت نرسد.اين جمله را بر اين فرض گفتم كه شما در جواب من بگوييد پيرو رهبري نيستيم ! پيرو اماميم.
آقاي موسوي روزي را آرزو مي كنم كه به آقاي احمدي نژاد تبريكي صميمانه بگوييد و به اين صورت به آراء ملت احترام گذاريد.باور كنيد كه جمع زيادي از ملت آقاي احمدي نژاد را اصلح دانسته اند.آقاي موسوي ! تفاوت راي به بيش از ده ميليون مي رسد و اين كه شما اعتراضي داشته باشيد غير ممكن است.
آقاي موسوي خيلي سخت است.تابعيت در زماني كه آدمي نظر ديگري دارد خيلي سخت است.ولي اصلا تابعيت رهبري براي چنين زماني است.براي وحدت تمام ملت حتي زماني كه عده اي مخالف چيزي هستند.چقدر قشنگ بود اگر كه شما و آقاي كروبي اين حماسه را بر ملت آفرين مي گفتيد و به آقاي احمدي نژاد اين پيروزي بزرگ را تبريك مي گفتيد.آقاي موسوي گوش كنيد.كمي فقط كمي به راديو فردا گوش كنيد.آن وقت خواهيد فهميد كه اين حرف ها و بيانيه ي شما چقدر دشمنان ما را خوشحال مي كند.البته اگر شما آن ها را دشمن بدانيد!
و البته آقاي كروبي چقدر بهتر بود كه با قاطعيت پيروز نشدن را مي پذيرفتيد و به طور قاطع از منتخب ملت حمايت مي كرديد.چقدر خوب بود اگر ما صداي سخن گوي شما را از صدا و سيماي ايران مي شنيديم كه مي گويد:آقاي كروبي طي بيانيه اي اين پيروزي بزرگ را به احمدي نژاد و ملت تبريك گفتند. ولي افسوس.باور كنيد كه بعد از پيام رهبري هر لحظه منتظر پيام محبت آميز شما به ملت ايران و دكتر احمدي نژاد بودم. چه انتظار بيهوده اي. پيام نداديد هيچ،بر خلاف نظر رهبري انتخابات را مضحك و خنده دار خوانديد !
آقاي كروبي من يادم نمي آيد كه هنگام انتخاب آقاي خاتمي كسي به اين صراحت انتخابات را زير سوال برده باشد.نه يادم نمي آيد.چيزي كه يادم مي آيد اين است كه در هيچ كدام از نظرسنجي هايي كه من ديدم شما راي بالايي نداشتيد و معمولا در حد يكي دو درصد به شما راي داده بودند.پس به نيابت از ملت سري به سايت ها بزنيد.اين قدر از صحنه دور نباشيد.كار را با كمال راحتي به كارشناسان نسپريد. و آقاي موسوي من منكر راي بالاي شما نيستم.ولي چه خوب بود اگر به جاي رفتن در صف كساني كه انتخابات را انتصابات خواندند و دموكراسي در ايران را زير سوال بردند فقط به خاطر احترام به انتخاب ملت ايران اين قدر سنگدلانه همه چيز را زير سوال نمي برديد و بردباري و مهرباني را جاي بي تابي و نامهرباني مي گذاشتيد.
تصور كنيد آقايان كروبي و موسوي و رضايي فقط يك لحظه تصور كنيد كه شما و احمدي نژاد دست ها را در هم گره كرده و اعلام همبستگي مي كنيد.اختلافات را كنار گذاشته و رفاقت خود را به همه نشان دهيد.نقطه ي مشترك همه ي شما براي اين اعلام همبستگي دلسوزي براي مردم و كشور و تبعيت از ولايت فقيه و شايد مهم تر از همه اين كار خواست مردم است.كاش فقط كاش آقاي موسوي و كروبي هزينه ي اين همه تبليغشان را - محرمانه و به دور از چشم همه - به فقرايي هديه مي كردند كه بسيار به اين پول نيازمند تر از فيلم ها و سي دي هاي تبليغاتي اند.
آن روز هاي انقلاب شعار همه مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل بود.بياييد براي همين شعار مشترك همين شعار كه همه و همه را دور خود جمع كرد دوباره نواي همبستگي و اتحاد ملي را بخوانيم و نگذاريم كه دشمنانمان از تفرقه ها سود ببرند. همه ي اين ها را براي اين نگفتم كه نامه ام در كوچه پس كوچه هاي رقابت گم بشود.گفتم تا شما كه اين قدر ملت را دوست داريد به انتخاب ملت احترام بگذاريد و با شايعه پراكني هاي بيهوده سعي در تشويش ذهن ملت و خوشحالي دشمنان قطعي ما نكنيد و حرف آنان را تاييد نفرماييد.باور كنيد كه اگر به انتخاب ملت احترام بگذاريد شما هم مثل آحاد مردم پيروز اين صحنه ايد.باوركنيد....
نجمه پرنيان / 15ساله / جهرم

 



بهترين هديه

بهترين هديه اي كه تاكنون گرفته ام از پدر و مادرم است. اين هديه، قصه جالبي دارد. آنها به من قول دادند كه اگر تا 2 ماه نمازم را بدون فاصله بخوانم هديه خوبي برايم خواهند گرفت ولي متاسفانه آن ها به من نگفتند كه آن هديه چيست! بعد از 3 ، 4 ماه كه نمازم را خواندم و از خدا براي پدر و مادر سلامتي خواستم وقتي هم براي كمك در درس هايم كمك خواستم احساس خوبي داشتم حالا بگذريم كه با خدا چه درد ودل هايي كه كردم و... داشتم مي گفتم 3 ، 4 ماه گذشت و از هديه خبري نشد كه نشد اما من روز به روز حال بهتري داشتم.
پدر و مادرم هنوز اين كادو را به من نداده بودند اما من دلخور نبودم اولين بار بود كه اينجوري مي شدم براي خيلي از كارها و درسهايم تشويق شده بودم كادو گرفته بودم ولي از كادوي اين عهد و پيمان هنوز خبري نبود.
از حرف هاي بابا و مامانم فهميدم براي نماز خواندن منتظر كادو نباشم بهتر است كادوي بزرگي را از خودش بخواهم. من ياد گرفتم بايد براي خدا نماز بخوانم و من اين كار را كردم.
اگر بدانيد من چه حالي داشتم؛ وقتي كمي از وقت نماز مي گذشت و هنوز نماز نخوانده بودم انگار چيزي را گم كرده بودم. باور كنيد الان كه فكر مي كنم مي بينم بهترين هديه را از پدر و مادرم گرفته ام؛ هديه اي به نام «نماز».
مهرناز بنفشه / 12 ساله / لواسان

 



وب سايت منتظران

سلام آقاي عزيزي
راستش چند تا مطلب برايتان نوشتم اما هاردم خراب شد و اطلاعات از روي آن پاك شد. اين شد كه ديگه دست و دلم به نوشتن نرفت. راستش الان براي اين پست الكترونيك مي زنم كه به شما پيشنهادي بدهم؛
بنده يك وب سايت در رابطه با حضرت صاحب الامر و امام زمان عليه السلام طراحي كردم
بيننده و بازديد كننده خوبي هم داره اما بازديدكنندگان فقط مطلب رو از روي سايت مي خوانند و يا كپي مي كنند تا براي تحقيقي يا چيزي استفاده شود.
جديداً بخش ادبي سايت هم افتتاح شده ولي اين بخش مستلزم وقت گذاشتن و زياد بودن بيننده هاست. از شما مي خواهم كه به اون دسته از بچه ها كه اينترنت دارند بگيد كه با ما همكاري كنند. ضمناً ما نياز به يك سرپرست ناظم ها و 3 ناظم داريم اگه ميشه خودتون سرپرستي ناظم ها رو قبول كنيد و اون 3 ناظم رو هم از بچه ها انتخاب كنيد.
اگر هم صلاح ديديد آدرس سايت ما رو هم تو روزنامه درج كنيد. ممنون و با تشكر
ضمناً تمام طراحي سايت رو خودم انجام دادم و اگه شما جايي به نظرتون مشكل داشت ميشه عوضش كرد يا مطالب و عناوين جديدي هم توش گذاشت.
آدرس وب سايت منتظران- نخستين و ب سايت جامع اطلاعات مهدويت:
Http://wwwmontazeranir
بخش ادبي وب سايت به عنوان ادبيات مهدوي: Http://forumMontazeranir
محمد جواد رحماني / تهران

 



تابستان دارد مي آيد

دوستان خوب مدرسه قلم برداريد و در صفحه ي خودتان گل بكاريد
صفحه در دست شماست براي ما بنويسيد اگر شما مسئول اين صفحه بوديد ، چه كاري براي تابستان انجام مي داديد ؟
در انتظار نظر هاي سازنده و كارگشاي شما دوستان هستيم .
با تشكر
صفحه ي مدرسه

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14