(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14


سه شنبه 13 مرداد 1388- شماره 19427
 

تأليف قلوب با اعتدال
ترس از عذاب الهي
راهكارهاي پالايش فكر
گفت وگو با آيت الله محمدتقي مصباح يزدي تفسير موضوعي، بايدها و نبايدها -بخش اول
آزمون هاي الهي رويش ها و ريزش ها
تپش قلم



تأليف قلوب با اعتدال

قال النبي (ص): استووا. تستوقلوبكم
پيامبر اعظم(ص) فرمود: معتدل باشيد، تا دل هاي شما به هم نزديك شود.(1)
ــــــــــــــــــــــ
1- كنز العمال، ح 20575

 



ترس از عذاب الهي

وقتي كه قوم لجوج نوح(ع) پند و اندرز آن حضرت را گوش نكردند و دهها سال به گناه و فساد ادامه دادند، خداوند بر آنها خشم كرد، طوفان را فرستاد، طوفان همراه آب كه از زمين و هوا مي جوشيد و مي باريد، همه را غرق كرد. مادري كه خيلي كودك شيرخوارش را دوست داشت، او را برداشت و به بالاي كوه رفت، تا يك سوم بلندي كوه بالا رفت، پس از مدتي آب به آنجا رسيد، كم كم تا دو سوم كوه بالا رفت، آب به آن نقطه نيز رسيد، كم كم با زحمت خود را به آخرين نقطه اوج كوه يعني قله رساند، آب به آنجا نيز رسيد كودكش را به گردنش انداخت، آب همچنان بالا آمد تا به گردنش رسيد، كودكش را با دو دست بلند كرد، آب از دستها نيز گذشت و آنها هلاك شدند. رسول اكرم(ص) پس از نقل اين جريان فرمود: فلو رحم الله منهم احداً لرحم ام الصبي: «اگر خداوند به كسي از قوم گنهكار نوح، رحم مي كرد، به مادر آن كودك رحم مي كرد»1
آري مراقب باشيم، توجه به عذاب الهي داشته باشيم كه اگر فرا رسيد گاهي اين چنين راه نجات بسته مي شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
1- بحارالانوار، ج11، ص303

 



راهكارهاي پالايش فكر

پرسش:
براي برون رفت از افكار منفي، وهمي، خيالي و غير واقعي، انسان با چه راهكارهايي مي تواند انديشه خود را پالايش نموده و به سمت واقع گرايي و حق گرايي سوق پيدا كند؟
پاسخ:
بدون ترديد نقش پالايش فكر در ايجاد آرامش فرد واضح است، حال اين سؤال پيش مي آيد كه چگونه مي توان فكر صحيح داشت و ذهن را از افكار مزاحم و منفي پاك ساخت؟ در پاسخ مي توان به راه كارهايي اشاره كرد:
1- تلقين: يكي از بهترين شيوه هايي كه در مرحله پالايش فكر مي تواند مفيد باشد، تلقين است. دكتر «اميل گوئه» معروف ترين فردي است كه كاربرد اين تكنيك را مطرح كرده است. به كمك تلقين، افكار مثبت و سازنده به جاي افكار منفي و مخرب مي نشيند؛ اما تلقين منفي كه مبتني بر توهم و خيالات واهي و كوته نظري است، آثار ويران گري بر روح و روان آدمي دارد. پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: كذب را تلقين نكنيد، چرا كه شما را گرفتار خود مي كند. حضرت در ادامه فرمود: پسران يعقوب نمي دانستند كه گرگ انسان را مي خورد تا اين كه پدرشان فال بد زد و اين مطلب را ناخواسته به آنان تلقين نمود و همين امر سبب شد كه انگيزه هاي بد در آنها بيدار شود.
در مقابل تلقين منفي، تلقين مثبت است كه مي تواند كارايي مفيدي داشته باشد؛ مثلاً اگر كسي به خود بقبولاند كه براي هر شكستي، فرصت جبراني است و همه راه ها بسته و همه كوچه ها بن بست نيست و پايان شب سيه سپيد است، با اين تفكر مثبت، توليد انرژي مي كند و اميدوارانه به زندگي ادامه مي دهد و در هر سختي و تنگنايي زمزمه مي كند: براي خوش بختي آفريده شده ام.
2- توجه به نقاط مثبت: يكي ديگر از راه كارهاي پالايش افكار، پافشاري بر نقاط قوت و خاطرات خوش گذشته و حال است. اگر كسي در وضعيت ناخوش آيندي قرار گرفت نبايد گذشته روشن خود را ناديده بگيرد و احساس كند هميشه در سختي وگرفتاري به سر برده است، بلكه ديروزي داشته كه با مرور خاطرات آن، مي تواند از دام منفي نگري رهايي يابد.
ابراهيم بن مسعود مي گويد: وضعيت يكي از تجار مدينه دگرگون شد، به همين دليل خدمت امام صادق (ع) رسيد و لب به شكايت گشود. حضرت با شيوه بيان خاطرات گذشته، او را اميدوار ساخت و فرمود: بي تابي مكن كه اگر روزي دچار تنگ دستي شده اي، روزهاي بسياري را در خوشي گذرانده اي. نااميد مباش كه كفر است. خداوند به زودي تو را غني خواهد ساخت.
(بحارالانور، ج 78 ص 203)
3- برقراري مناسبات دوستانه: روابط سازنده، پاسخ گوي نيازهاي روحي و رواني جوانان است و دريچه هاي مطمئني را بر خوش بيني و مثبت نگري آنان خواهد گشود. بنابر اين لازم است از دوستي با منفي گرايان اجتناب كنند و مصاحبت با دوستان خوش بين و مثبت نگر را در اولويت قرار دهند.
استاد مطهري مي گويد:اين، يك حقيقتي است؛ انسان اگر هميشه با آدم هاي بد بنشيند همه انسان ها را بد مي بيند؛ يعني خوبي ها را هم نمي تواند تصور كند كه خوب اند، كما اين كه عكسش هم صادق است؛ كسي كه هميشه با خوبان نشسته باشد همه مردم را خوب مي بيند و ديگر بدها را هم نمي تواند بد ببيند.(فلسفه تاريخ، ج1، ص197)
4- توجيه عمل ديگران: يكي از راه هاي مثبت نگري، تصحيح رفتار مردم است. بنابر فرموده امام علي(ع) تا زماني كه مي توانيم براي سخنان ديگران توجيه صحيحي بيابيم نبايد به آنها گمان بد ببريم (نهج البلاغه، حكمت 360) مثلاً اگر به دوستان سلام كرديم و پاسخي نشنيديم، نبايد او را متكبر بخوانيم؛ بهتر است بگوييم شايد سلام ما را نشنيده است.
ادامه دارد

 



گفت وگو با آيت الله محمدتقي مصباح يزدي تفسير موضوعي، بايدها و نبايدها -بخش اول

تهيه و تنظيم: محمدحسين ذوالفقاري
تفسير موضوعي به رغم داشتن پيشينه ديرينه، اصطلاح جديدي است. مفسر در تفسير موضوعي، مسئله يا سؤالي را به قرآن عرضه مي كند و با جمع آوري و بررسي تمام آيات مربوط به آن، نظر قرآن درباره آن را به دست مي آورد. تفسير موضوعي به دو شكل جزء نگر و كل نگر است. در شكل نخست، تلاش مي شود نظر قرآن در يك يا چند موضوع به دست آيد. اما در شكل كل نگر ديدگاه قرآن در تمام موضوعات قرآني استخراج مي شود. در اين شكل، بايد موضوعات را به شكل منطقي تقسيم و مرتب كرد. در تفسير موضوعي پس از عرضه موضوع به قرآن، بايد با مطالعه دست كم يك بار از اول تا آخر قرآن، آيات مربوط جمع آوري گردد و سپس اين آيات دسته بندي و هر يك در جايگاه خود فهم شود و در نهايت، مجموع آيات باتوجه به آيات ديگر و تمام قراين تفسير گردد. تفسير موضوعي داراي مراتب است و در شكل كامل آن بايد مسئله مورد نظر با مجموع نظام ها و موضوعات ديگر ملاحظه شود. گفتگوي حاضر كه در خرداد 86 انجام شده است و از شماره 136 مجله معرفت انتخاب شده كوشيده است به بررسي چگونگي تفسير موضوعي بپردازد. اينك قسمت اول مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
¤ لطفاً بفرماييد كه تعريف «تفسير موضوعي» از نظر حضرت عالي چيست؟ آيا آنچه در كتاب هايي مانند اعلام و مفردات قرآن آمده و واژگاني كه از نگاه قرآن كريم بررسي شده است تفسير موضوعي به شمار مي آيد؟
- گرچه تفسير موضوعي سابقه زيادي دارد و قرن هاست كه بزرگان ما كم و بيش اين روش را داشته و «آيات الاحكام»، «امثال قرآن» يا داستان ها و قصص انبيا را تأليف كرده اند، ولي اصطلاح تفسير موضوعي اصطلاح نسبتاً جديدي است كه در مقابل تفسير ترتيبي قرار دارد. در تفسير ترتيبي، كساني كه مايلند تفسير آيات قرآن را ياد بگيرند و بفهمند، از يك جا شروع نموده به ترتيب آيات پيش مي روند و بالطبع كساني كه مي خواهند تفسير همه قرآن را ياد بگيرند، از سوره «حمد» شروع كرده و به سوره «ناس» ختم مي كنند. عمده تفسيرها اين گونه هستند. در مقابل، گاهي به جاي اينكه مفسر سوره اي را انتخاب نموده و از اول تا آخر آن را تفسير كند، مطلب يا سؤال خاصي به قرآن كريم عرضه مي كند تا پاسخش را از قرآن به دست آورد. معمولا به دست آوردن اين جواب از يك آيه حاصل نمي شود، بخصوص اگر ما بدانيم آيات متعددي در اين زمينه هستند كه مفاهيمشان كمابيش با يكديگر متفاوت است و هر يك به جنبه اي از موضوع پرداخته است. فرض كنيد فردي مي خواهد نظر قرآن را درباره كساني كه بهشتي مي شوند، نجات مي يابند و اهل فلاح هستند (مفلحين) بداند و شرايط آنها را جويا شود. مي دانيم كه اين واژه در قرآن زياد استعمال شده و در هر جايي شرايط خاصي ذكر گرديده كه عين هم نيستند. آن گونه نيست كه هر جا كلمه «مفلح» يا «افلح» يا «فلاح» آمده باشد. فقط چند مفهوم مخصوص از آن برداشت بشود. به هر حال، پيش از اينكه مراجعه كنيم، براي ما اين احتمال هست كه در يك جا بعضي از اوصاف ذكر شده و در يك جا بعضي از اوصاف ديگر گفته شده باشد. احتمال هم مي دهيم كه گاهي بين اين برداشت هايي كه از آيات مي شود دست كم تضاد ابتدايي وجود داشته باشد. حال چگونه بايد اينها را جمع كرد؟ مثلا، در رابطه با «مفلحين»، قرآن در آياتي برپا كردن نماز و پرداخت زكات را، و در آيه ديگر خشوع در نماز را شرط مي داند: (قد افلح المومنون الذين هم في صلاتهم خاشعون و الذين هم عن اللغو معرضون و الذين هم للزكاه فاعلون والذين هم لفروجهم حافظون) (مؤمنون:1-5) ما بايد اينها را جمع آوري كنيم تا بفهميم مجموعاً چه چيزهايي از نظر قرآن در فلاح دخالت دارد. پس محور ما در بحث، خود موضوع است نه آيه و يا سوره قرآن؛ يعني تلاش ما در تفسير مبتني بر آيه خاص و بلكه سوره خاصي نيست، بلكه تلاش ما مبتني بر مطلب خاص و موضوع خاص بوده و اين، تفسير موضوعي است. بنابراين، فرق تفسير موضوعي با ترتيبي اين است كه در تفسير ترتيبي، محور، ترتيب آيات قرآن است؛ مثلا، ما سوره اي مثل سوره «فاتحه الكتاب» را به ترتيب از «بسم الله الرحمن الرحيم» تا «ولا الضالين» بحث مي كنيم؛ اما در تفسير موضوعي مي خواهيم جواب مطلبي را در قرآن پيدا كنيم كه احتمالا چندين آيه به آن اشاره كرده است. از اين رو، موضوع، يك سؤال خاصي از ديدگاه قرآن و بررسي آيات مرتبط با موضوع است كه بر اين اساس، محور شكل مي گيرد و اين تفسير موضوعي است.
¤ تفسير موضوعي جزءنگر و كل نگر را هم بفرماييد.؟
- تفسير موضوعي به دو معناست: يكي اينكه پاسخ يك مطلب يا سؤالي را كه ارتباطي با موضوعات ديگر ندارد از قرآن كريم جست وجو مي كنيم. اين را مي توان تفسير موضوعي جزءنگر ناميد. معناي ديگر تفسير موضوعي اين است كه بخواهيم كل قرآن را تفسير موضوعي كنيم. اين تفسير موضوعي كل نگر است. در اين نحو از تفسير موضوعي، بايد يك نظمي براي كل موضوعات قرآن درنظر گرفت كه از كجا شروع شود تابه تفسير بهتر كمك كند؛ تقدم و تأخر و ترتب موضوعات چگونه باشد.
¤ همان گونه كه اشاره فرموديد، گاهي يك موضوع را از تمام ابعادش مورد بررسي قرار مي دهند كه شرايطش چيست؟ مصاديقش چه افرادي هستند؟ و يا- براي مثال- آثار مترتب بر اعمال مفلحين چه مي باشد؟ گاهي نيز ممكن است كسي يك بخش يا يك بعد از يك موضوع را ببيند. آيا در اين صورت نيز تفسير موضوعي است؟ آيا در تفسير موضوعي همه ابعاد بايد درنظر گرفته شود؟ لطفاً بفرماييد آيا آن بخشي كه در سؤال اشاره شد- كه مثلا كتاب مفردات راغب يك واژه را معنا مي كند- نيز مي تواند تفسير موضوعي باشد و يا بايد در تفسير موضوعي حتماً موضوع مطرح باشد، هرچند خصوصيت يك واژه مدنظر نباشد؟
- همچنان كه لازمه تفسير ترتيبي قرآن اين نيست كه همه قرآن را درنظر بگيريم، بلكه تفسير ترتيبي مي تواند راجع به يك بند، يك آيه، يك سوره يا كل قرآن باشد، در تفسير موضوعي قرآن كريم نيز گاهي منظور يك روش خاصي است كه در آن تفسير مدنظر است، هرچند درباره يك موضوع خاص باشد، و گاه تفسير موضوعي كل قرآن بررسي مي شود كه اين دو اندكي با هم تفاوت دارد. در هر حال، تفسير موضوعي، يك قضيه تصديقي است و تنها يك مفهوم تصوري نيست؛ ولي اگر بخواهيم مفهوم يك كلمه در قرآن را بدانيم، اين تفسير موضوعي نيست؛ زيرا اين كاري است كه ما از كتاب لغت مي خواهيم و ما در اينجا مطلبي را از قرآن نخواسته ايم. بنابراين، كاري كه مفردات راغب و يا كتاب هايي مشابه آن با تفاصيل بيشتر يا كمتر انجام داده اند، ربطي به تفسير موضوعي نداردو اگر بگوييم تفسير است، تفسيرالكلمه است و كاري است كه لغوي انجام مي دهد. مثلا، در آيه شريفه «و فاكهه و اباً» (عبس: 13) مي خواهيم ببينيم «اب» در قرآن به چه معناست؟ اين، تفسير يك واژه مي باشد كه كار يك لغوي است، نه كار مفسر. مفسر به حسب اصطلاح، كسي است كه مي خواهد نتايج و گزاره هايي را از ديدگاه قرآن به دست آورد كه محور اين گزاره ها گاه ترتيب آيات و تقديم و تأخيري است كه در قرآن آمده است و گاهي محور اين بحث، سؤالي است كه براي ما ايجاد شده و مي خواهيم جوابش را از قرآن تحويل بگيريم؛ مانند: «رستگاران چه كساني هستند؟»، «سر سعادت ابدي چيست؟»، «شئون پيامبران كدام است؟» و «حكمت بعث پيامبران چيست؟» اينها سؤالاتي هستند كه در ذهن ما ايجاد مي شوند و به دنبال يافتن پاسخ آنها هستيم. از اين رو، بايد برويم جواب را از قرآن به دست آوريم. پس در تفسير موضوعي، محور بحث، موضوعي است كه ما انتخاب كرده ايم، تقديم و تأخيري هم اگر داشته باشد، از ناحيه همين موضوع است. اما در تفسير ترتيبي خود آيه تعيين كننده است و تقديم و تأخير هم به حساب تقديم و تأخيري است كه در خود آيات آمده است.
¤ اركان و مؤلفه هاي تفسير موضوعي از نگاه حضرت عالي چيست؟ چون بعضي از مفسران نقش معارف بيروني را در تفسير موضوعي دخيل مي دانند و بعضي ديگر اين نقش را قبول ندارند و تنها آنچه را در قرآن و يا حداكثر در روايات آمده است ملاك قرار مي دهند.
- من گمان مي كنم كه اين سؤال اختصاص به تفسير موضوعي ندارد؛ ما بايد مطالب عقلي و فلسفي و مطالب علمي و تجربي و مطالب تاريخي را در تفسير -چه ترتيبي و چه موضوعي- دخالت دهيم. اين روش تفسير است. ما اگر چيزي به عنوان مشخصات تفسير موضوعي مي گوييم قاعدتاً بايد چيزهايي باشد كه در تفسير ترتيبي نباشد و اختصاص به روش تفسير موضوعي داشته باشد، وگرنه مي توانيم بگوييم ما اركان تفسير صحيح چيست؟ يا بگوييم: روش صحيح تفسير -اعم از ترتيبي و موضوعي -چيست؟ و بعد بگوييم: كدام يك از اينها اختصاص به تفسير ترتيبي دارد و كدام يك اختصاص به تفسير موضوعي؟ بنابر اين، اگر بخواهيم از مشخصات تفسير موضوعي بحث كنيم، بايد از چيزهايي باشد كه از مشخصات تفسير ترتيبي نباشد، بلكه خاص تفسير موضوعي باشد. حقيقتاً بيان كردن اين مؤلفه ها و مشخصه ها كار دشواري است و بنده هيچ وقت خودم چنين كاري نكرده ام و كسي را نيز نديده ام كه دقيقاً اين كارها را انجام داده باشد. كما اينكه روش صحيح تفسير- با اينكه بيش از 21 قرن سابقه دارد- از ديدگاه شيعه يا سني از جهات مختلف دقيقاً تدوين نشده است.
البته در اين اواخر كساني درصدد انجام اين كار بر آمدند، وگرنه از زمان شيخ طوسي تا به حال كه اين همه تفاسير گسترده داريم كسي روش تفسير را تنظيم نكرده است. در واقع، روش، «روش مستقيم» است. فرد يك وقت مي خواهد ادبيات و گرامر زبان را ياد بگيرد؛ مثلا ببيند فعل قياسي و يا سماعي چه نوع فعلي است و گاهي هم مي خواهد قواعد را در ضمن مكالمه ياد بگيرد كه اين روش مستقيم است عملاً مفسران ما روش تفسيري خودشان را به صورت مستقيم بيان كرده اند. مثلا، تفسير تبيان يا تفسير مجمع البيان را كه نگاه مي كنيم، مي بينيم روش تفسير درهمه سوره ها يكنواخت اعمال شده است و معناي لغات، اعراب، اقوال و مفسران و روايات را آورده اند. اين را مي توان به عنوان يك روش استناد كرد. اما اينكه خودشان بيان كرده باشند كه ما در تفسير چه كارهايي بايد انجام دهيم، چه تعداد قاعده را بايد رعايت نماييم و از كجا شروع و به كجا ختم كنيم، لااقل بنده نديده ام. در تفسير موضوعي نيز چنين است، از آن زماني كه تفسير موضوعي رايج شده است. ما روش خاصي را درنظر نداشتيم كه بگوييم- مثلاً -پنج اصل دارد و سير آن هم اين است كه بايد از اينجا شروع كنيم و به آنجا ختم نماييم؛ بلكه بنا گذاشتيم موضوعاتي را از قرآن استخراج كنيم- كه اين مسئله تاريخچه مفصلي دارد. اينكه انگيزه چه بوده و چطور شد كه دراين وادي افتاديم و چه تحولاتي صورت گرفته است. جنبه تاريخي دارد. به هر حال، لااقل من ادعا نمي كنم كه بگويم روش مضبوط و مدوني را در ذهن خودم دارم.
اينكه عرض كردم تفسير موضوعي به دو معنا به كار مي رود، يك اثرش اينجا ظاهر مي شود. يك وقت مطلب و سؤالي به ذهن ما آمده كه نه سابقه و لاحقه اي دارد و نه ارتباطي به موضوعات ديگر. فقط مي خواهيم يك موضوع را بررسي كنيم. فرض كنيد «حجاب در اسلام»؛ يعني از نظر قرآن مي خواهيم حجاب را بررسي كنيم. براي اين كار، كافي است آياتي را كه به نحوي به حجاب ارتباط دارد بررسي نماييم. اينكه با چه روشي اين كار را بايد انجام داد، درپاسخ ها عرض خواهم كرد كه يك روش، مشترك همه ابواب تفسير است.
يك وقت هم سوال اين است كه اگر كسي بخواهد كل قرآن را تفسير موضوعي كند، چه روشي را بايد به كار ببرد؟ علاوه بر اين روش هايي كه در اجزاء قرآن مي آيد، يك نظمي بايد براي كل مطالب قرآن در نظر بگيرد كه از كجا شروع كند. آنجاست كه اين مسئله مطرح مي شود كه بين موضوعات تقدم و تأخر و ترتب هست؛ يك موضوع جزئي از موضوع ديگري است، يك موضوع مصداقي از موضوع عام تري است. يك موضوع از مبادي موضوع ديگري است و... اگر اين ترتيب بين اين موضوعات رعايت شود. اين نظم مي تواند كمك كند به اينكه تفسير همه آيات و تفسير موضوعي براي همه مطالب، موفق تر شود؛ ولي اين امر در تفسير موضوعي براي يك موضوع، معنا ندارد. مثلاً ما مي خواهيم نظر قرآن را در موضوع حجاب به دست بياوريم، براي اين امر، تنها آيات حجاب را بررسي مي كنيم. اما اينكه حجاب با حقوق زن چه ارتباطي دارد؟ با رابطه متقابل زن و مرد در زندگي چه ارتباطي دارد؟ در بينش اسلام قوام زندگي اجتماعي به مرد است يا زن؟ آيا حقوق زن و مرد درعرض هم هستند با يكي بر ديگري تقدم دارد؟ از جمله مسائلي هستند كه ربطي به مسئله حجاب ندارند.
اما در تفسير كل موضوعات بايد ارتباط بين موضوعات را درنظر بگيريم. اگر اين مجموعه موضوعات اجزاي يك كل هستند، سعي كنيم اين دو را به عنوان جزئي از كل درنظر بگيريم. و اگر اينها يك خاصي از يك عام و يا يك جزئي از يك كل هستند- با توجه به اينكه اگر كلي حل شود، جزئي خود به خود عمل مي شود.
و اگر بين اينها ترتبي باشد و يكي مقدمه اي براي اثبات ديگري يا مقدمه ثبوتي يا اثباتي است، آن ترتيب اقتضا مي كند اول از مقدمه بحث كنيم و سپس از ذي المقدمه، تا دوباره به مقدمه برنگرديم. اين ترتيب ها كه از كجا شروع كنيم و به كدام موضوع بيشتر اهميت دهيم، در تفسير موضوعي كل قرآن مطرح مي شود، اما در ماهيت تفسير موضوعي دخالتي ندارد.
¤ درباره آيات الاحكام چه نظري داريد؟
«آيات الاحكام» نيز از مصاديق تفسير موضوعي است كه معناي جزء نگر دارد. از زمان هاي خيلي قديم، و در عصر خود ما نيز از مرحوم مقدس اردبيلي يا ديگران، نمونه هايي از آيات الاحكام يا ديگر مصاديق تفسير موضوعي وجود دارد. حالا اينكه روششان چيست، آيا فقط به خود آيات اكتفا مي كنند يا به روايات هم سر مي زنند و يا اصلاً بحث فقهي را آنجا مطرح مي كنند، اين امور مربوط به روش هاست و فرقي نمي كند تفسير موضوعي باشد يا ترتيبي؛ ولي به طور كلي، در آيات الاحكام ما مي خواهيم- مثلاً - آيات مربوط به «صلاه » يا آيات مربوط به «طهارت» را به صورت تفسير موضوعي بحث كنيم، و آيه يا سوره اي را به يك ترتيب خاصي لحاظ نمي كنيم تا پيش برويم. آيات الاحكام اين گونه هستند.
تفسير موضوعي جزء نگر به سؤالاتي كه در ذهن ما پديد مي آيد پاسخ قرآني مي دهد. اين سؤالات گاهي از فقه است، گاهي از اخلاق، گاهي از فلسفه، گاهي از خداشناسي، گاهي از قيامت، و... اما در تفسير كل نگر كه مي خواهيم ديدگاه قرآن را درباره تمام موضوعات مطرح در قرآن كريم به دست آوريم، اگر ترتيب را بين موضوعات رعايت كنيم، موفق تر بوده و نتيجه گيري بهتري خواهيم داشت. آن موقع، سؤال ديگري مي شود كه چه ترتيبي را رعايت كنيم؟ طبعاً اختلاف سليقه ها، اختلاف ذهنيت هاي اشخاص و امثال اينها دخالت دارد.
ادامه دارد

 



آزمون هاي الهي رويش ها و ريزش ها

محمد مولائي
دنيا را دنياي آزمون ها و امتحان هاي گوناگون الهي گفته اند. انسان از زمان تولد تا دم مرگ، هر دمي گرفتار نوع و شكلي از آزمون هاي الهي قرار دارد.
برخي از اين آزمون ها براي اتمام حجت و شناخت شخص از خودش است تا ديگر مدعي امري نباشد، برخي ديگر، براي آن است تا ظرفيتي را براي او فراهم آورد، برخي نيز براي آن است تا از راهي برگردد و برخي براي امري ديگر است.
با هر آزموني انساني راه خود را پيدا مي كند و يا از راه راست به بيراهه كشيده مي شود. اين گونه است كه در هر آزموني، يكي هبوط و ديگري صعود مي كند. از اين رو همگان را در موقعيت خطر معرفي مي كنند و مخلصان (به كسر لام) را در خطري عظيم مي بينند، زيرا آزمون هاي آنان سخت تر و رهايي از آن ها برايشان دشوارتر است. مگر نه اين است كه بزرگاني از اهل بصيرت و تصرف چون سامري هاو بلعم باعوراهاي بسيار لغزيده اند و ««اخلد الي الارض» شده و فرياد «لامساس اليوم» برداشته اند.
نويسنده با نگاهي به آيات و روايات بر آن است تا نقش آزمون هاي مختلف در زندگي بشر را بشناساند و ارزش و جايگاه آن را تبيين و تحليل نمايد كه با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
آزمون، كليد خودشناسي
هر كسي در هر مقام و منزلتي كه هست، مي داند كه شاكله و شخصيت وجودي اش چگونه است. از اين رو خداوند مي فرمايد: الانسان علي نفسه بصيره و لو القي معاذيره؛ هر انساني بر نفس خويش علم يقيني و قطعي دارد هر چند كه در مقام توجيه و عذر برآيد. (قيامت آيات14 و 15)
با اين همه، يكي از شيوه هايي كه خداوند براي شناخت انسان به خودش و اتمام حجت بر وي، به كار مي گيرد، استفاده از روش آزمون است. لذا وقتي انساني به عنوان نمونه، ادعاي ايمان مي كند، او را به آزمون هاي بسيار مي گيرد تا حقيقت ايمان و كفر وي بر خود وي آشكار شود.
خداوند در آيه 2 سوره عنكبوت مي فرمايد: أحسب الناس ان يتركوا أن يقولوا آمنا و هم لا يفتنون؛ آيا مردم پنداشته اند كه اگر بگويند ايمان آورده ايم، رها مي شوند، در حالي كه آنان به فتنه آزموده مي شوند؟
بنابراين، كسي كه ادعاي ايمان كرد، منتظر امتحانات، بلايا، فتنه ها و آزمون هاي بسياري بايد باشد؛ زيرا ايمان امري باطني است و حتي گاه امر بر خود شخص مشتبه مي شود و گمان مي كند كه اهل ايمان است و باوري را ملتزم مي باشد ولي در عمل نشان مي دهد كه چنين التزام و تعهدي نداشته و ايمان، تنها لقلقه زبان وي است.
به عنوان نمونه بسياري از مردم، ولايت فقيه را باور دارند و حتي برخي به نوع اطلاقي آن ايمان داشته از ولايت مشروطه فقيه نيز گذشته اند، با اين همه به آن در عمل ملتزم نيستند.
در هنگام فتنه ها و آشوب هاست كه هر كسي حقيقت خود را مي شناسد و يا به ديگران مي شناساند. كسي كه واقعا به ولايت مطلقه چه از نوع مشروطه يا مطلقه آن باور داشته باشد، در اين هنگام است كه مقدار و ميزان و يا كيفيت ايمان و باور خودش را نشان مي دهد.
خداوند در آزموني كه در ملا اعلي براي فرشتگان مقرب و كروبين خود گرفت، بسياري از اسرار و امور بسيار خفي و اخفي ظاهر شد. خداوند در مقام قدس خود از همه فرشتگان خواست تا اطاعت مطلق خويش را به خداوند با سجده به آدم(ع) نشان دهند. در اين ميان هر چند كه برخي از فرشتگان اما و اگرهايي كردند و براي اطاعت مطلق خود از خداوند دليل خواستند و برهان طلب كردند، با اين همه پس از قانع و يا اقناع شدن، اطاعت امر كردند و حقيقت ايمان خود را در مقام عمل نشان دادند و التزام عملي را تحقق بخشيدند؛ ولي در اين ميان اين ابليس از جنيان بود كه در مقام قدس، منزل كرده بود و به ظاهر ايمان داشت ولي در باطن كافر بود و در آزمون الهي، حقيقت خود را شناخت و ديگران نيز با حقيقت ايمان او آشنا شدند و دانستند كه تا چه اندازه ملتزم به آن است. از اين رو خداوند در توصيف موقعيت و وضعيت ابليس مي فرمايد: ابي و استكبر و كان من الكافرين، او از اطاعت سر باز زد و استكبار ورزيد در حالي كه از كافران بود.
در حقيقت او از كافران بود و اين كفر خويش را مخفي مي داشت و يا بر وي مخفي بود و ايمان كامل و اطاعت محض از خداوند نداشت و لذا با يك آزمون، حقيقت خود را آشكار ساخت و فرشتگان نيز دريافتند كه ابليس از گذشته كافر بوده و ايمان واقعي نداشته است.
آزمون، عامل ريزش ها و رويش ها
در مسايل روزمره زندگي ما همواره در آزمون هاي كوچك و بزرگي شركت مي كنيم تا حقيقت خود بر ما آشكار شود و يا ديگران با حقيقت ما آشنا گردند و موقعيت و موضع خود را نسبت به ما مشخص كنند.
پيامبر اكرم(ص) خود را آزموني بزرگ براي اهل كتاب مي شمرد؛ زيرا با بعثت آن حضرت(ص) بسياري از مدعيان انتظار ظهور آن حضرت(ص) حقيقت خود را نشان دادند. با اين كه پيامبر(ص) را باتوجه به نشانه ها و علايم بسياري كه در كتب آسماني آنان بود از فرزندان خويش بهتر مي شناختند، با اين همه به ايشان ايمان نياوردند و از دايره ايمان و اطاعت الهي بيرون ر فتند. (بقره آيه 146 و انعام آيه 20)
از اين رو وجود آن حضرت(ص) معيار سنجشي براي مردم گرديد و كفر و ايمان با ايشان شناخته و معرفي شد. چنان كه با حضرت اميرمؤمنان علي(ع) چهره نفاق بر ملا گشت و مؤمنان واقعي از منافقان جدا شدند.
جريان هايي كه در هنگام معرفي و ولايت اميرمؤمنان علي(ع) اتفاق افتاد، هر يك موجب شد تا گروهي از دايره ايمان بيرون روند و گروهي ديگر وارد شوند. هر مسئله اجتماعي و سياسي و اقتصادي و نظامي در عصر پيامبر(ص) و امامان(ع) موجب مي شود تا گروهي پاي بندي عملي خود را به ولايت الهي نشان دهند و گروهي ديگر، از دايره ولايت خارج شوند و راه نفاق و كفر را در پيش گيرند و يا حقيقت كفر و نفاق خويش را براي ديگران روشن سازند و هوشياري مؤمنان را برانگيزند.
در طول تاريخ انقلاب اسلامي نيز ما بارها شاهد ريزش بسياري از اصحاب و ياران امام(ره) و رويش افراد و اشخاص تازه اي بوده ايم. در واقعه و رخدادي كه در حكم آزمون هاي الهي است، بخشي از افراد جامعه حقيقت خود را چنان كه بودند نشان دادند و با گذر و يا گذار از ولايت به سوي كفر و نفاق رفتند و گروهي ديگر به درون نظام ولايي وارد شدند و همراه و همگام با ولي فقيه در مسير انقلاب درآمدند.
هر چند كه خداوند در مسايل خصوصي و شخصي، بسيار ستار عيوب است و عيب ها و گناهان انسان را بر ديگران مي پوشاند، به گونه اي كه اگر انسان ها از عيوب و گناهان يك ديگر خبر داشتند هيچ كس حاضر نمي شد حتي ديگري را دفن كند: لو تكاشفتم ما تدافنتم (بحارالانوار، مجلسي، ج27، ص383) ولي در مسايل سياسي و اجتماعي مي كوشد تا حقيقت شخص براي اتمام حجت براي خود وي و براي جلوگيري از ضربه هاي سنگين اجتماعي براي ديگران روشن شود. از اين رو با هر آزموني، گروهي را از قطار ولايت و ايمان بيرون مي ريزد و گروهي ديگر از مؤمنان را سوار و همراه مي كند.
خداوند در اين آزمون هاست كه جامعه را مي سازد و وضعيت آنان را بازنگري مي كند. اگر در آزموني سربلند گردد و راه اطاعت و ولايت مداري را طي كند، درهاي آسمان و زمين را بر جامعه مي گشايد تا از آسايش و آرامش الهي بهره مند شوند (اعراف آيه 96) و اگر شكست بخورد و راه گناه و نافرماني را در پيش گيرد، جامعه را به مصيبت ها و گرفتاري هاي سخت تري مي گيرد. (شورا آيه 30) به اين معنا كه نافرماني و عدم پاسخ گويي درست و مناسب به آزمون هاي الهي موجب مي شود تا خشم الهي بر آن جامعه وارد آيد.
نشانه هاي ناخرسندي خدا
در روايتي پيامبر اكرم(ص) مي فرمايد: اذا غضب الله علي امه و لم ينزل العذاب، غلت اسعارها، و قصرت اعمارها، و لم تربح تجارتها و لم تزك ثمارها و لم تغزر انهارها و حبس عنها امطارها و سلط عليها اشرارها؛ اگر خداوند بر امت و جامعه اي به خاطر گناهان و شكست در آزمون ها و فتنه ها، غضب كند و با اين حال بر ايشان عذاب نازل نكند، آنان را به هفت چيز گرفتار مي كند: اجناس آن ها گران مي شود، عمرهايشان كوتاه مي شود، بازرگانانشان سودي نبرند، ميوه هايشان با بركت و پاكيزه نشود، آب نهرها و رودهايشان كم شود، باران بر آنان نبارد، و افراد ظالم و شرور بر آن جامعه مسلط شود. (بحارالانوار، مجلسي، ج 77، ص 155)
برخي از مردم در اين آزمون ها نشان مي دهند كه واقعا خداپرست و مومن هستند يا در ظاهر ايمان و اسلام را براي دنياي خويش مي خواهند؛ زيرا بسياري از مردم در ظاهر مدعي ايمان و اطاعت و ولايت هستند و خدايشان زر و سيم و قدرت است.
اينان كساني هستند كه:بطونهم آلهتهم و نساوهم قبلتهم و دنانيرهم دينهم و كل درهم عندهم صنم؛ خدايشان شكم هايشان و زنانشان قبله هايشان و زر سرخ، دينشان است و هر سكه سيمين براي آنان بتي است. (همان، ج 22، ص 453)
بسياري از مردم براي اين، ادعاي ايمان و اسلام مي كنند تا زر و سيمي جمع كنند و ثروتي بيندوزند. در حالي كه اين زر و سيم نه آسايش و آرامش آنان را در دنيا فراهم مي آورد و نه در آخرت كمك كار و شفيع آنان مي شود. از اين رو امير مومنان(ع) به فرزندش سفارش مي كند كه هرگز دنبال ثروت اندوزي نباشد: يا بني لا تخلفن وراءك شيئا من الدنيا فانك تخلفه لاحد رجلين: اما رجل عمل فيه بطاعه الله فسعد بما شقيت به؛ و اما رجل عمل فيه بمعصيه الله فشقي بما جمعت له فكنت عونا له علي معصيته و ليس احد هذين حقيقا ان توثره علي نفسك؛ فرزندم پس از خودت ارث و مالي باقي مگذار؛ زيرا به يكي از اين دو نفر مي رسد: يا به كسي مي رسد كه به وسيله آن مال، اطاعت خدا مي كند كه در اين صورت خوشبخت مي شود به چيزي كه مايه بدبختي تو بود؛ و يا به كسي مي رسد كه با آن گناه مي كند و به سبب مال تو بدبخت مي شود و تو هم او را در گناه ياري كرده اي و هيچ يك از اين دو سزاوار نيستند كه آن ها را بر خودت ترجيح بدهي. (نهج البلاغه، فيض، حكمت 804)
انسانها عادت دارند كه ثروت بيندوزند و مال گرد آورند تا زن و بچه شان پس از مرگشان در آسايش باشند ولي اين ثروت، وبال گردن وي مي شود و خود شخص هيچ سودي نمي برد. اين گونه است كه خداوند مال و فرزند و زن و بچه را فتنه و آزمون دانسته است؛ زيرا بسياري از مردم در اين آزمون شكست مي خورند و به جاي آن كه ايمان را برگزينند، زن و فرزند و مال و منال را خدا و هدف خويش قرار مي دهند و از اطاعت ولي الله سرباز مي زنند.
اميرمومنان علي(ع) مي فرمايد: لا تجعلن اكثر شغلك باهلك و ولدك فان يكن اهلك و ولدك اولياءالله فان الله لا يضيع اولياءه و ان يكونوا اعداءالله فما همك و شغلك باعداءالله؛ بيشتر كارت را براي زن و فرزندت قرار مده كه اگر آنان دوست خدا باشند، خداوند دوستان و اولياي خويش را رها و تباه نمي سازد و اگر دشمن خدا باشند پس چرا تمام غم و غصه و كار تو براي دشمنان خدا باشد؟
(همان، حكمت 443)
به قول اميرمومنان (ع) اينان اگر دوست تو باشند تا جايي همراه تو هستند و به جاي آن ها دوستي را برگزين كه تو را در همه حال و شرايط سخت و آسان همراهي كند: ان للمرء المسلم ثلاثه اخلاء: فخليل يقول له انا معك حيا و ميتا و هو عمله و خليل يقول له انا معك حتي تموت و هو ماله فاذا مات صار للورثه و خليل يقول له انا معك الي باب قبرك ثم اخليك و هو ولده؛ براي انسان مسلمان سه دوست است. دوستي كه مي گويد من هميشه در زندگي و مرگ همراه تو هستم و آن عمل نيك توست. دوستي كه مي گويد من تا هنگام مرگ با تو مي باشم و آن مال و ثروت توست كه پس از مرگ به ورثه مي رسد و دوست ديگري كه مي گويد من تا دم گور با تو هستم و آن فرزندت است كه درنزدگور از تو جدا مي شود و رهايت مي سازد. (بحارالانوار، ج 71ص 174)
به جاي اين گونه رفتار و شكست درآزمون هاي دنيوي انسان مي بايست راه حق و اطاعت و ولايت را برگزيند و هر علم خويش را آئينه عمل خود سازد تا دريچه هاي دانش نوري و رشدي بر او باز شود نه آن كه آن چه را كه مي داند ترك كند و دانش آن را نيز از دست بدهد و گرفتار جهل مركب گردد: ان العبد ليذنب الذنب فينسي به العلم الذي كان قد علمه؛ بنده با گناهي كه مي كند همان دانشي را كه داشته نيز فراموش مي كند.(همان،ج 73، ص 377)
اما اگر با اطاعت از فرمان هاي الهي درمسيري گام بردارد كه از فتنه ها و بلاها و ابتلائات، دريچه اي از نور وقدرت و ظرفيت بگشايد، اندك اندك به جايي مي رسد كه متأله مي شود و همانند خداوند نه تنها برخود بلكه برهستي حكومت مي كند:«قال الله تعالي يا بن آدم! انا حي لااموت، اعمال بما امر تك و انته عمل نهيتك حتي اجعلك حيا لاتموت. يا ابن آدم انا ملك لا از ول اذا قلت لشي كن فيكون. اطعني فيما امرتك و انته عما نهيتك حتي تقول لشي كن فيكون؛ خداوند مي فرمايد: اي فرزند آدم! من زنده اي هستم كه هرگز نمي ميرد. آن چه را كه به تو فرمان دادم انجام ده و آن چه از آن بازداشتم ترك كن تا تو را نيز زنده اي قرار دهم كه هرگز نمي ميرد. اي فرزند آدم! من مالك و پادشاهي هستم كه هرگز از ميان نمي رود و هرچه اراده كنم و بگويم بشو مي شود. تو نيز از آن چه امر كردم اطاعت كن و از آن چه نهي كردم دوري كن، تا هرچه اراده كني و بگويي بشو بشود. (حديث قدسي، ص 24)
بنابر اين هر آزمون و فتنه اي فرصتي است تا انسان در مسير شدن و اطاعت، گام بردارد و به خداوند و متاله شدن نزديك تر گردد و يا آن كه حقيقت خود را بشناسد و يا ديگران حقيقت وي را بشناسند. بنابر اين مي بايست شخص و جامعه با آزمون هاي خرد و درشت اين گونه مواجه شوند.
در دوره هاي مختلف انقلاب ديده شده كه چگونه شمار بسياري حقيقت خويش را آشكار ساختند و نشان دادند كه در دامن كفر بودند و به آن سو گريختند و يا در دامن نفاق مي چريدند و آن را آشكار ساختند. و اين گونه خداوند با هر آزموني، اصلاحات كاملي را در ميان نيروهاي حق و باطل انجام مي دهد و آرايش جديدي به گروه هاي خودي و غير خودي مي دهد.
باشد كه همواره از هر آزموني به طاعت و اطاعت خدا و ولايت سربلند و پيروز بيرون آييم.

 



تپش قلم

عباسعلي كامرانيان
اگر مراقب «اشتباه هاي كوچك» نباشيم، درعرصه ي حوادث معمولي «تاوانهاي بزرگ» مي پردازيم!
¤¤¤
درعرصه ي فتنه، عده اي جان دهند، گروهي نان برند، بزرگان كوچك شوند و دغلكاران از انديشمندان بالاتر مي روند.
¤¤¤
انسان نااميد، درحال شركت درمراسم ختم زندگي خويش است!
¤¤¤
«سكوت سحر» سرشار از فريادهاي «عشاق نور» است.
¤¤¤
«بدترين دشمن»، «بهترين دوست»ي است كه از او شناخت درست نداريم.
¤¤¤
قدرتمند واقعي، بي نياز از «نمايش قدرت» است.
¤¤¤
هرگاه ظالمان با تكيه بر «ثروت و قدرت» امري را به خود اختصاص دهند، خداوند سبحان از وراي فهم آنها مزاياي آن امر را به اهلش مي سپارد!
¤¤¤
وقتي قرار است عده اي در سايه ي گناه به مقصد برسند دانا مي نشيند تا مجاهد باقي بماند!
¤¤¤
زنده ي واقعي كسي است كه در هر لحظه ي عمرش داراي يك «آفرينش تازه» باشد.
¤¤¤
اگر هجران نبود، «قدر عشق» ناشناخته مي ماند!
¤¤¤
«بنده ي خدا» عاشق ترين و عاقل ترين گل سرسبد آفرينش است كه سربر آستان «خالق معشوقه»ها مي سايد.
¤¤¤
در دنياي نامتعادل، انسانها هم ظالمند و هم مظلوم!
¤¤¤
هركس «خوديابي» كند، يكي از معماهاي بزرگ آفرينش را حل كرده است!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14